
نیلوفری از دل سیلاب می برم
آرامشی ست کز شب بی تاب می برم
جرات نمی کند که بیاید به چشم من
با زهره ای که از جگر خواب می برم
هر چه ستاره بود به تشییع آمدند
بر دوش خود جنازه مهتاب می برم
یا ماهی جدا شده از وصل آب را
با آب شسته در حرم آب می برم
هوشم پریده از سر و سرمست گشته ام
بر دوش خمره ای ز می ناب می برم
باورنکردنی ست ولی جان خویش را
دیدم که خواب هستم و در خواب می برم
این پهلوی شکسته و این بازوی کبود
تصویر غارتی ست که در قاب می برم
تنهایم و به خاطر تشییعت ای عزیز
دست نیاز بر در اصحاب می برم
